بسم الله الرّحمن الرّحیم

عجیب ولی واقعی...

ازدواج آسان

   شاید داستانی که تعریف میکنم عجیب باشه اما واقعیه واقعیه. البته چندان عجیب هم نیست، این دوره زمونه ما با توقعات دختر پسرامون شاید باعث بشه عجیب به نظر بیاد. اسم ها مستعار انتخاب شدند.

   داستان مربوط به یکی از دوستانم میشه تقریبا ۵ سال پیش. زهرا از خانواده با اصل و نصب و شناخته شده و متمکن شهرشون بود خواستگارای بسیار خوبی داشت، کارش طوری بود چند روزی از هفته صبح تا غروب میومد. یک روز که خودش نبود یکی از همکارا  گفت زهرا عقد کرده، میون صحبتاشون گفتن شوهرش دبیره و چند تاییشون شوهرشو میشناختن که چه جور خانواده ای داره من بین صحبتاشون متوجه شدم وضع داماد از نظر اقتصادی از خانواده زهرا پایین تره و نه خونه ای داره و نه ماشینی در واقع هیچی؛ همکارا همه تعجب کرده بودن و میگفتن با این همه خواستگار خوب چرا این پسر رو انتخاب کرد.

   این گذشت تا زهرا اومد مدرسه و ماجرا رو برام تعریف کرد محمد در هنرستانی که پدر زهرا مدیرش بود کار میکرد و پدرش شناخت کامل از اون داشت، در یکی از دوره های ضمن خدمت که برای همکاران گذاشته بودند محمد مدرس یکی از کلاس ها بود و در همون کلاس زهرا رو دیده بود؛ محمد بعد از مدتی قضیه رو با با پدر زهرا مطرح میکنه ایشون هم که شناخت کافی ازش داره قبول میکنه که با خانوادش بیان خواستگاری، بعد از صحبت کردن و مشورت با خانواده زهرا جواب مثبت رو به محمد میده، در حین صحبتا ازش پرسیدم محمد چی داره گفت به دلیل تحصیل در دانشگاه هر چی کار کرده خرج دانشگاش شده و مقدار کمی پس انداز داره گفت قصد دارم یه مدت بعد از ازدواج پیش خانواده محمد بمونم تا بتونیم دست و بالمون رو جمع کنیم و محمد هم درسشو ادامه بده و ارشدشو بگیره (البته اینو بگم محمد پسری بسیار مومن و متعهد و با اخلاق بود.)

    تابستون همون سال زهرا با گرفتن یک عروسی ساده به خانه پدرشوهر رفت و به مدت ۲ سال به خوبی و خوشی در کنار مادر شوهر، پدر شوهر و برادران محمد زندگی کرد، پس از اتمام درس محمد دست روی دست هم گذاشتند و طبقه فوقانی خانه پدر محمد را ساختند و وسایل زندگی را با هم خریدند و الان با پسر کوچکشان خوش و خرم زندگی میکنند.

   آن ها ابتدای زندگی رو با خانه آن چنانی، جهیزیه آنچنانی و تجملات آن چنانی شروع نکردند، زهرا الگوی بسیار خوبی شد برای همه همکاران، زهرا شخصی بود از یک خانواده متمکن با موقعیت های عالی، دختری که با ناز و نعمت بزرگ شده و هیچ چیز برای زندگی کم نداره میاد و کسی رو انتخاب میکنه که از نظر وضع مالی با خودش خیلی متفاوته بعد از ازدواج بدون تکلف و فخر فروشی زندگی ساده ای رو شروع میکنه اون هم در یک اتاق در خانه پدرشوهر و اون هم به مدت ۲ سال

   حالا جوونای امروز و توقعات اونا... تا اینجای مطلب از وبلاگ ارزشمند حجاب و عفاف اخذشده و اما ادامه بحث:

ازدواج آسان

   بله... حالا جوونای امروز می خوان یه روزه برن تو قصر... انگار زندگیو با فیلم هندی اشتباه گرفتن... دخترخانم هم دیگه با کلاس شده نمی تونه یه سال تو خونه مادرشوهر زندگی کنه... اصلا شرطشون اینه که هر جا خواستید خونه بگیریرد ولی با مادرشوهر نه... چرا؟؟؟  چون یه دوره خودشو خانوادش نشستن پای این فیلمای اوشین و هانیکو... بعدش هم این فیلمای هندی... بعدش هم این فیلمای خودمون...

   یا نه این اروپایی ها و آمریکایی باید بشن الگوی ما!!!... خوب باشه قبول اونا تو خیلی از صنایع و علوم از ما پیشرفته ترن... بماند که دانشمندای شرقی، مثل ایرانی ها و چینی ها و پاکستانی ها و... جمع کردند دور هم + زمینای بومی های قاره آمریکا رو غصب کردندو + چاه های نفت عربا رو به یغما بردندو + معدن جواهرات گرانبها و فلزات آفریقایی ها رو بالا کشیدندو +... = حالا به یه پیشرفتی هم تو علم و صنعت رسیدند...

   با این اوصاف ما باید بیاییم از فرهنگ اون ها الگو بگیریم... فرهنگی که خودشون آمار مشکلاتشون رو تو سال یه رقم بالا اعلام می کنند... اینا چه ربطی داره؟!

   حالا اون ها از خانوادشون جدا می شن ما هم باید جدا بشیم... دیگه خودمون می دونیم که فرهنگه بعضیاشون صد رحمت داره به حیوونای جنگل...

   خلاصه اینکه اگر خانمی که تازه ازدواج کرده نزدیک مادر شوهری باشه که ریشه و اصله همون پسره به جایی بر می خوره یا باید از همون اول یه جوسازی یا پیش فرض های مزخرف جای اصوله زندگیو بگیره...

   اگر یه مشکلی پیش بیاد عروس خانم باید به دوستاش پناه ببره و با اون ها مشورت کنه یا با خانواده خودشو شوهرش... آخه هر دوستی برای آدم دوسته واقعیه... ببینیم زندگیه اطرافیانمونو... چه بسا زندگی های که ممکنه با حرفای یه سری دوستا بهم بریزه... بله... یه وقت همین دوستا تو قالب یه آدم خیر خواه کلی حرفه مفید می زنن... بعدش که اعتماد جلب شد با یکی دو جمله یه زندگی رو به هم میریزن...

   آخه آدم راز زندگیشو باید نقل مجالسه کسایی کنه که نمی شناسه...

   حالامادرشوهر همه جوره باید بد جلوه داده بشه... درسته گاهی یه حرفایی ممکنه گفته بشه که به مزاج دختر خانم جور در نیاد ولی این دلیل میشه که آدم خانوادشو از خودش دور کنه...

   آخه اون دختر خانم فکر نکرده که وقتی یه پسری حاضر بشه واسه حرفه اون یا حرفه مردم خودشو از مادرش دور کنه... مادری که اون پسر رو تو وجود خودش پرورش داده... بعدش از شیره وجود خودش داده بهش... بعدش هم کلی سختی و شب بیداری کشیده و حالا به اینجا رسیده که می خواد مرد زندگیه اون دختر خانم باشه... این درسته که به مادر کم لطفی بشه... خوب وقتی خیر و برکت از زندگیه اون پسر بره... از زندگی دختر خانم هم میره...

   بریزیم بیرون این همه پیش فرض های غلط و دید نامناسبی که دودش که چه عرض کنم آتیشش تو چشمه خومون میره... یک کم فکر کنیم... با حرف مردمی که راهو گم کردن زندگی نکنیم...