کارهای کوچیک کوچیک
بسم الله الرّحمن الرّحیم

یه سری از ماها میاییم و در کارهایی که انجام می دیم قضاوت می کنیم! کارهامون رو سبک سنگین می کنیم و برای خودمون یه نتیجه گیری می کنیم که اصلا و ابدا با حساب کتابای ما جور نیست!
خوب یه مثال می زنیم! مثلا یه نفر میاد یه سخنرانی در مورد اخلاق اسلامی انجام می ده اونم در بین 1000 نفر بعدش میاد تو مسجد یا تو محل یا خونه یه نفر یه سوالی ازش می پرسه در مورد یکی از خلقیات اسلامی... خوب شاید این شخص تو ذهنش فکر کنه من چند دقیقه پیش هزار نفر سخنرانی کردم و دیگه حالا به این یه نفر یه جواب سرسری میدم و رد می شم غافل از اینکه در کار خوب کردن نباید به یک نفر و هزار نفر نگاه کرد و البته شاید تاثیری که روی این یک نفر گذاشته شود از آن هزار نفر هم بیشتر باشد...
یه بنده خدایی تعریف می کرد روزی دو تا از دوستای قدیمیش اومده بودن خونه شون و یکی از این دوستا خیلی منحرف شده بود و دنبال هرزگی می رفت و دوست دیگرش هم مومن بود... این بنده خدا یه سری مطالب رو برای دوست مومنش می گه که این دوست مومن اصلا قبول نمی کنه و لجبازی می کنه ولی بنده خدایی که به هرزگی کشیده شده بود و اصلا روش نمی شد حساب باز کرد تمام مطالب رو گرفت و کلی تغییر کرد و اون قدر در کار خیر و مطالعه دینی قدم برداشت که از هرزگی در اومد و چند سال بعد به یک استاد آموزش قرآن هم تبدیل شد و حتی الگوی بنده خدای راوی مطلب هم شده بود!
یعنی از درختی که اصلا روش حساب نکرده بود کلی میوه حاصل شده بود و اونم چه میوه های نابی...
حالا نقل ماست... بنده خدا وبلاگ می زنه سریع تا می بینه بازدیدش کمه ناامید می شه و کلا می خواد وبشو ببنده... غافل از اینکه چه بسا یه بازدیدکننده یه تغییری کنه یا یه تلنگری بخوره که به واسطه همون کلی مسیر زندگیش عوض بشه و خداوند را راضی و خوشنود کند...
یه خاطره خیلی خوب هم دارم که براتون تعریف می کنم:
کلاس سوم دبیرستان که بودیم... یه روز همه بچه ها با هم قرار گذاشتن که نریم سر کلاس و بریم فوتبال بازی کنیم... همه هم پا شدند با یه توپ رفتن دنبال بازیشون... ولی بنده و یکی دیگه از بچه ها رفتیم سر کلاس معارف، خلاصه معلممون آقای حسینی اومدند سر کلاس... البته هر درس دیگه ای بود هم باز می رفتم ولی آقای حسینی رو خیلی خیلی دوست داشتم چون از ته دل و با تمام وجود درس می دادند... آقای حسینی خیلی خوش تیپ و مهربون بودند و البته تو کلاسای خلبانی و امتحانای اون قبول شده بودند ولی ظاهرا به خاطر اینکه شهید رجایی اعلام کرده بودند نیاز به جذب معلم داریم اومده بودند و جذب آموزش و پرورش شده بودند... خلاصه اینکه آقای حسینی تشریف آوردند سر کلاس درس و از ناظم هم شنیده بودند که بچه ها واسه خودشون کلاس رو تعطیل کردند... ایشون فرمودند: بچه ها اگر یک نفر هم سر کلاس باشه درسمو میدم و شروع کردند با تمام وجود درس دادند و خیلی خیلی بهتر از همیشه هم درس دادند و اون جلسه شد بهترین جلسه کلاس درسی که شرکت کرده ام و کلی مطالب یاد گرفتم و همین الان هم بعد از سالیان آنچه که ایشون فرمودند تو ذهنمه و چه قدر تاثیر گرفتم و چه قدر روشن شدم... خدا خیرشون بده
کارهامون رو کوچیک ندونیم... به یه نفر 100 هزاتومن میدیم کلی زندگیش تغییر می کنه کلی خوشی و شادی میره تو خونه یه خانواده که شیعه حضرت علی علیه السّلام هستند ولی...
یه کتاب به کسی هدیه می دهیم مسیر زندگی خودش و خانوادش و فرزندانش کلی مثبت تر می شه...
یه حدیث برای یک نفر می گیم تو زندگی چراغ راهش می شه...
یه آفرین یا یه به، به می گیم به یه کودکی که کار خوبی انجام داده کلی رشد می کنه...
یه تبریک می گیم به موفقیت یه جوون، کلی تلاشش رو بیشتر می کنه...
امام باقر علیه السّلام فرمودند: خداوند وقتى بندهاى را دوست داشته باشد او را داخل بهشت ميكند و از او عمل كم را ميپذيرد. زندگانى حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام ( ترجمه جلد 47 بحار الأنوار) ؛ ؛ ص42